|
جسارت میکنم دست بر پیشانی آسمان میکشم چشمهای تو خشمگین میشود و زمین از ترس بر خودش میلرزد من لباس پائیزی ام راپوشیده ام یک چشمم به تو یک چشمم خون است کاش بغض ابرها بترکد میخواهم همپایشان ببارم علت زلزله رو فهمیدی؟ بوی پاییز داره خفه ام میکنه ....... + پنجشنبه 30 مهر1388
بس که
فریادم را یک نفس قورت داده ام حنجره ام میسوزد و دردهای از همه رنگ روی دلم سنگینی میکند! تو دگر دست روی دلم نگذار دستهایت رنگی میشود....!! .راینیتیدین خوبه؟ .هوای حوصله بد جوری بارانی است .یه چیزی مثل سکسکه آزارم میده + چهارشنبه 15 مهر1388
حافظه ی شاعرانه ام
پیش دیروزم جا مانده است دیگر زبان شعر ندارم.... . زبان شعر پیشکش هم زبان هم موجود نمیباشد . اطرافت هر چی شلوغ تر باشه تنها تری . البته فرقی نداره خلوتم باشه باز تنهایی!! .فکرشو بکن حرف زدن هم یادت بره!!! + سه شنبه 7 مهر1388
ببین که چن تا قرنه تن به اسیری دادی دنیات شده شبیه سلول انفرادی چوب خط این اسیری دیوارات وپوشونده همین روزا میبینی که فرصتی نمونده بیرون بیا!خودت باش!تو آدمی نه برده همیشه باخته هرکس شکایتی نکرده .ی ـگ .فرصت ها رو نباید از دست داد .اندکی صبر سحر نزدیک است .
+ پنجشنبه 21 خرداد1388
نگاهت دانه میپاشد برای
کفتر های دلم...! .عاشقانه تر نگاه کن کمی...! . خوب دیگه خود خواهی تو ذات همه ی آدماست .فکرشو بکن کفترا هی نوک بزن به در و دیوار دلت! . ما هم برویم یک روبان سبز سر انگشتانمان ببندیم که بعضی چیزها یادمان نرود...!!! + دوشنبه 11 خرداد1388
|